شعر زیر در قالب چهارپاره، سروده ی شاعر توانای معاصر زنده یاد نادر نادرپور است.

کف بین پیر باد
کندوی آفتاب به پهلو فتاده بود
زنبور های نور ز گردش گریخته
در پشت سبزه های لگد کوب آسمان
گلبرگ های سرخ شفق تازه ریخته
کف بین پیر باد در آمد ز راه دور
پیچیده شال زرد خزان را به گردنش
آن روز میهمان درختان کوچه بود
تا بشنوند راز خود از فال روشنش
در هر قدم که رفت درختی سلام گفت
هرشاخه دست خویش به سویش دراز کرد
او دستهای یک یکشان را کنار زد
چون کولیان نوای غریبانه ساز کرد
آنقدر خواند و خواند که زاغان شامگاه
شب را ز لا به لای درختان صدا زدند
از بیم آن صدا به زمین ریخت برگها
گویی هزار چلچه را در هوا زدند
شب همچو آبی از سر این برگها گذشت
هر برگ همچو پنجه ی دستی بریده بود
هر چند نقشی از کف این دستها نخواند
کف بین باد طالع هر برگ دیده بود





