شعر زیر سروده ی شاعر توانای معاصر علیرضا طبایی است که از مجموعه شاید
گناه از عینک من باشد انتخاب شده است.

سرپوش شب
شب را نمی شناسم!
***
گوگرد شعله واره ی خورشید،
بال سیاه حایل خفاشان
و قارقار شوم کلاغان را،
خواهد سوخت
شبکورها، حقیرتر از آنند
که طرح روشنا را
از ذهن من بشویند
اخم حباب های کف صابون
می گویند:
با کم ترین تلنگر انگشت کودکی هم
سرپوش شب، دوام نمی آرد
***
روز تلاقی تبر و تاک
روز تلاقی تبر و سرو
خورشیدهای دیگری از قطره های ریخته بر خاک
در مذبح قدیمی این خانه
سر می زند
شب، هرچه
هرچه بیشتر از تیرگی برآماسد
خورشید
شب را نمی شناسد!





