تبليغاتX
ادب نامه
 

شعر زیر سروده ی شاعر توانای معاصر علیرضا طبایی است که از مجموعه شاید

گناه از عینک من باشد انتخاب شده است.

علیرضا طبایی

 

سرپوش شب

 

شب را نمی شناسم!

***

گوگرد شعله واره ی خورشید،

بال سیاه حایل خفاشان

و قارقار شوم کلاغان را،

                              خواهد سوخت

 

شبکورها، حقیرتر از آنند

که طرح روشنا را

از ذهن من بشویند

 

اخم حباب های کف صابون

                                 می گویند:

با کم ترین تلنگر انگشت کودکی هم

سرپوش شب، دوام نمی آرد

***

روز تلاقی تبر و تاک

روز تلاقی تبر و سرو

خورشیدهای دیگری از قطره های ریخته بر خاک

در مذبح قدیمی این خانه

                              سر می زند

 

شب، هرچه

               هرچه بیشتر از تیرگی برآماسد

خورشید

شب را نمی شناسد!

 

+ نوشته شده توسط fariborz در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت |
 

شعر زیر سروده ی غزلسرای نامدار معاصر زنده یاد منوچهر نیستانی است که از

مجموعه ی دیروز، خط فاصله انتخاب شده است.

منوچهر نیستانی

 

سکه ها در چشمه

 

تو نیستی و چه گل ها، که با بهارانند

ترانه خوان تو من نیستم، هزارانند

نثار راه تو، یک آسمان شقایق سرخ

که گوهران دل افروز شب کنارانند

گریست تلخ که: صحرای آسمان خالی است!

ستاره های در او، چشم های مارانند

نشان مهرگیاهی در این کویر، که دید؟

ـ ز مهر و مه ـ که در این راه، ره سپارانند

ولی نه! ...، این همه الماس گونه در دل شب

نه سکه اند که در قعر چشمه سارانند

همین تلالو الماس گونه می گوید:

که بازبسته ی امّید، بی شمارانند

تو ـ تشنه کام به صحرا دمیده! ـ دل خوش دار

که ابرهای سیه، مژده های بارانند

نشسته سر به گریبان، کسی چه می داند؟

که در سواحل شب، خیل سوگوارانند

امیدها که به دل داشتیم، می بینی؟

که ساقه های لگدکوب روزگارانند

تو را به مزرع بی انتهای زرد غروب

انیس و محرم هر روزه، کوهسارانند

چراغ جادوی چشمان سبز او، روشن

که نیک، عهد وفا را نگاهدارانند

         

+ نوشته شده توسط fariborz در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت |
 

سی و پنجمین شماره ی دوماهنامه ادبی شوکران منتشر شد.

 شوکران 35

بخش شعر ایران این شماره با آثاری از محمد حقوقی، پونه ندایی، هیوا مسیح،

رسول یونان، ابراهیم صفایی و ... و بخش شعر جهان با اشعاری از بولنت اجویت،

ماتسوئو باسیو و فدریکو گارسیا لورکا همراه است.

در بخش داستان ایرانی نیز آثاری از احمد طبایی، نگار تقی زاده و علی رئوف منتشر

شده است، ضمن آن که در بخش داستان خارجی، داستان هایی از دازائی اسامو و

وانگ نیکخواه به چشم می خورد.

نگاهی به زندگی و شعر گلچین گیلانی به قلم هادی قلیزاده جوریابی و بررسی

ساختار داستانی اثری از هوشنگ گلشیری (آینه های دردار) به قلم نهال واعظ از

دیگر مطالب این نشریه است.

در بخش گفتگو نیز گفتگو با رضا سیدحسینی، اینگمار برگمن و محمد آرکون مورد

توجه قرار گرفته است.

نشریه ادبی شوکران به مدیر مسئولی و سردبیری پونه ندایی منتشر می شود.

     

+ نوشته شده توسط fariborz در شنبه چهاردهم شهریور 1388 و ساعت |
 

کلوزآپ، نمای نزدیک عنوان نخستین مجموعه ی شعر حسن فرازمند است که به

تازگی روانه ی بازار کتاب شده است. قطعه شعری از این مجموعه در پی می آید.

کلوزآپ، نمای نزدیک

 

کرایه 

 

این بغل ها

من پیاده می شوم

این بغل ها، زندگی زیباست

در کنار جدول لبریز از برگ و زباله

این بغل ها یک بغل از رفت و آمد

توی جریان است

این بغل ها

چند بوتیک و مغازه روی خوش دارند

سینما باز است، شاید وقت باران است

این بغل های پر از دیدار که لبخند می بارد

می فشارند از محبت دست

بوسه ای شاید

چشم در راه من است

این بغل ها

من پیاده می شوم

پس شما جای کرایه

شعر بردارید از من

  

+ نوشته شده توسط fariborz در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 و ساعت |
 

مادر

 

همه داشتند گریه می کردند. می گفتند مادر تازه مرده است و پارچه ی سفید روی

صورتش را کنار زده بودند که برای آخرین بار ببینمش. باور نمی کردم. سرم را بردم

نزدیک صورتش تا نگاهش کنم. چشمهایش را باز کرد و در گوشم گفت:

ـ «نگران نباش. مواظبت هستم.»

 

                                                                                         آرش نصیری

 

+ نوشته شده توسط fariborz در دوشنبه پانزدهم تیر 1388 و ساعت |
 

شعر زیر سروده شاعر شهیر معاصر زنده یاد نصرت رحمانی است که از مجموعه 

کویر انتخاب شده است. 

نصرت رحمانی

 

جهیز

 

خورشید، نور، بر دل خاموش کوچه ریخت

مرغ نگاه من به سوی خانه اش پرید

قالی کهنه را، زن همسایه می تکاند

گرد و غبار در دهن کوچه می دوید

 

در بازگشت و چند طبق کش، درآمدند

بر سر نهاده آینه و فرش و شمعدان

آهنگ دلنشین کمانچه بلند شد

زنها، بزک نموده و شاد و ترانه خوان

 

اسپند سوخت، خنچه نهان شد به پیچ کوی

در جوی خشک، یک سگ ولگرد مرده بود

سوزاندم آنچه نامه ازو داشتم، به خشم

زیرا که عشق پاک من از یاد برده بود

 

تنگ غروب بود و لب هره آفتاب

تن را به روی تیغه دیوار می کشید

خورشید بند روز، ز پا باز کرده بود

خود را به سرزمین شب تار می کشید

 

دیدم ملیحه، کوچ مرا روی سینه داشت

بر سر کشیده روسری توری سپید

چشمی به چشم ماند و نگاهی تمام گشت

اشکی به جوش آمد و دیگر مرا ندید

     

+ نوشته شده توسط fariborz در سه شنبه پنجم خرداد 1388 و ساعت |
 

غزلی که در پی می آید سروده ی غزلسرای نامدار معاصر سیمین بهبهانی است .

سیمین بهبهانی 

مردی که یک پا ندارد

 

شلوار تا خورده دارد ، مردی که یک پا ندارد

خشم است و آتش نگاهش ، یعنی : تماشا ندارد

رخساره می تابم از او ، اما به چشمم نشسته

بس نوجوان است و شاید ، از بیست بالا ندارد

بادا ! که چون من مبادا ! چل سال رنجش پس از این

ـ خود گرچه رنج است بودن ، (( بادا ، مبادا )) ندارد ـ

با پای چالاک پیما ، دیدی چه دشوار رفتم

تا چون رود او که پایی ، چالاک پیما ندارد ؟

تق تق کنان چوب دستش ، روی زمین می نهد مهر

با آن که ثبت حضورش ، حاجت به امضا ندارد

لبخند مهرم به چشمش ، خاری شد و دشنه ای شد

این خویگر با درشتی ، نرمی تمنا ندارد

بر چهره ی سرد و خشکش ، پیدا خطوط ملال است

یعنی : که با کاهش تن ، جانی شکیبا ندارد

گویی که با مهربانی ، خواهم شکیبایی از او

پندش دهم مادرانه ، گیرم که پروا ندارد

 

+ نوشته شده توسط fariborz در شنبه پنجم اردیبهشت 1388 و ساعت |
 

تنگنا

 

چه روز کسل کننده ای بود . پشت میز کارم نشسته بودم و از زور بیکاری با قوطی

 کبریت بازی می کردم . همان طور که آن را بالا می انداختم و می گرفتم ، از دستم

 رها شد و زیر میز افتاد . به سختی ، زیر میز سرک کشیدم و نگاهم را گرداندم که

 ناگهان سوسک درشتی که به پشت روی زمین افتاده بود و مدام دست و پا می زد،

 توجهم را جلب کرد .

نمی دانم از سر کنجکاوی بود یا به خاطر سرگرمی که تصمیم گرفتم دست و پای

 سوسک را بکنم و عکس العملش را تماشا کنم . بنابراین زیر میز نشستم و در حالی

 که با خودکار سوسک را نگه داشته بودم ، به آرامی و با دقت دست و پاهایش را یکی

 یکی کندم و درست زمانی که حس کنجکاوی ام به اوج رسیده بود ، صدای باز شدن

 در اتاق ، مرا از جا پراند . به آرامی سرم را بالای میز آوردم . نگاه شگفت زده و

 ملامت بار آبدارچی اداره چون تازیانه ای بر من فرود آمد . تصور این که به زودی سوﮊه

 خنده و مضحکه همکاران خواهم شد ، شقیقه هایم را به تپش انداخت و گرمای

 ناخوشایندی در گونه هایم احساس کردم .

بی درنگ از زیر میز بالا آمدم و خودم را روی صندلی انداختم و در حالی که سعی می

 کردم آرامشم را حفظ کنم ، کنایه آمیز گفتم :

 - آقا غلام ! مگه تو اتاقارو جارو نمی زنی ؟ سوسک همه جارو برداشته ...  

 

                                                                                                         احمد طبایی 

     

+ نوشته شده توسط fariborz در سه شنبه چهارم فروردین 1388 و ساعت |
 

شعر زیر در قالب نیمایی ، سروده ی شاعر شهیر معاصر زنده یاد سیاوش کسرایی

است .

سياوش كسرايي

 

درخت

 

تو قامت بلند تمنايي اي درخت!

 

همواره خفته است در آغوشت آسمان

بالايي اي درخت

دستت پر از ستاره و جانت پر از بهار

زيبايي اي درخت!

 

وقتي كه بادها

در برگ هاي در هم تو لانه مي كنند

وقتي كه بادها

گيسوي سبز فام تو را شانه مي كنند

غوغايي اي درخت!

وقتي كه چنگ وحشي باران گشوده است

در بزم سرد او

خنيانگر غمين خوش آوايي اي درخت!

 

در زير پاي تو

اينجا شب است و شب زدگاني كه چشمشان

صبحي نديده است

تو روز را كجا

خورشيد را كجا

در دشت ديده غرق تماشايي اي درخت!

 

چون با هزار رشته ، تو با جان خاكيان

پيوند مي كني

پروا مكن ز رعد

پروا مكن ز برق كه برجايي اي درخت!

 

سر بر كش اي رميده كه همچون اميد ما

با مايي اي يگانه و تنهايي اي درخت!

 

+ نوشته شده توسط fariborz در دوشنبه پنجم اسفند 1387 و ساعت |
 

شعری که در پی می آید در قالب قصیده ، سروده کمال الدین اسماعیل شاعر قرن

 هفتم است .

 

برف

 

هرگز کسی نداد بدین سان نشان برف

گویی که لقمه ای است زمین در دهان برف

مانند پنبه دانه که در پنبه تعبیه است

اجرام کوه هاست نهان در میان برف

چاه مقنع است همه چاه خانه ها

انباشته به جوهر سیماب سان برف

بی نیزه های آتش و بی تیغ آفتاب

نتوان به تیر ماه کشیدن کمان برف

از بس که سر به خانه ی هر کس فرو کند

سرد و گران و بی مزه شد میهمان برف

گرچه سپید کرد همه خان و مان ما

یا رب سیاه باد همه خان و مان برف

گر قوتم بدی ز پی قرص آفتاب

بر بام چرخ رفتمی از نردبان برف

   

+ نوشته شده توسط fariborz در شنبه پنجم بهمن 1387 و ساعت |