تبليغاتX
ادب نامه
 

شعر زير در قالب چارپاره، سروده شاعر تواناي معاصر، زنده‏ياد نادر نادرپور است که

از مجموعه شعر انگور برگزيده شده است. 

نادر نادرپور

 

بت‏تراش

 

پيكرتراش پيرم و با تيشه خيال

يك شب تو را ز مرمر شعر آفريده‏ام

تا در نگين چشم تو نقش هوس نهم

ناز هزار چشم سيه را خريده‏ام


بر قامتت كه وسوسه شستشو در اوست

پاشيده‏ام شراب كف‏آلود ماه را

تا از گزند چشم بدت ايمني دهم

دزديده‏ام ز چشم حسودان، نگاه را


تا پيچ و تاب قد تو را دلنشين كنم

دست از سر نياز به هر سو گشوده‏ام

از هر زني، تراش تني وام كرده‏ام

از هر قدي، كرشمه رقصي ربوده‏ام


اما تو چون بتي كه به بت ساز ننگرد

در پيش پاي خويش، به خاكم فكنده‏اي

مست از مي غروري و دور از غم مني

گويي دل از كسي كه تو را ساخت، كنده‏اي


هشدار زانكه در پس اين پرده نياز

آن بت‏تراش بوالهوس چشم بسته‏ام

يك شب كه خشم عشق تو ديوانه‏ام كند

بينند سايه‏ها كه تو را هم شكسته‏ام!

 

+ نوشته شده توسط fariborz در جمعه شانزدهم دی 1390 و ساعت 12:7 |
 

شعر زیر سروده‏ی شاعر نامدار معاصر زنده‏ياد فروغ فرخزاد است که از مجموعه

تولدي ديگر انتخاب شده است. 

فروغ فرخزاد

 

پرنده فقط یک پرنده بود

 

پرنده گفت: «چه بویی، چه آفتابی، آه

 بهار آمده است

و من به جستجوی جفت خویش خواهم رفت»

پرنده از لب ایوان

 پرید، مثل پیامی پرید و رفت

پرنده کوچک بود

پرنده فکر نمی‏کرد

پرنده روزنامه نمی‏خواند

پرنده قرض نداشت

پرنده آدم‏ها را نمي‏شناخت

پرنده روی هوا

و بر فراز چراغ‏های خطر

 در ارتفاع بی‏خبری می‏پرید

و لحظه‏های آبی را

دیوانه‏وار تجربه می‏کرد

پرنده، آه، فقط یک پرنده بود

 

+ نوشته شده توسط fariborz در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390 و ساعت 18:54 |
 

کابوس

 

دیشب باز مادر مرحومم به خوابم آمد و از من پرسید: «بالاخره کی می‌خواهی داماد

بشوی؟ من آرزو دارم عروسی‌ات را ببینم. نگذار من آرزو به دل بمانم و بمیرم»، و من

 مثل همیشه که زنده بود، خندیدم و گفتم: «هنوز وقت هست».

الان دو سال است که مادرم شب‏های جمعه، به خوابم می‌آید و این سؤال را از من

می‌پرسد و من از خواب می‌پرم و زنم را می‌بینم که کنارم خوابیده.

 

                                                                                         ابوذر هدايتي

 

+ نوشته شده توسط fariborz در پنجشنبه نوزدهم آبان 1390 و ساعت 18:19 |
 

شعر زير سروده‏ي شاعر، پژوهشگر و مترجم برجسته‏ي معاصر زنده‏ياد دکتر حسن

هنرمندي است که از مجموعه‏ي هراس انتخاب شده است.

حسن هنرمندی

 

هراس

 

شب‏ها چو گرگ در پس ديوار روزها

آرام خفته‏اند و دهان باز کرده‏اند

بر مرگ من، که زمزمه‏ي صبح روشنم

آهنگ‏های شوم کهن ساز کرده‏اند

 

می‏ترسم از شتاب تو، ای شام زودرس

می‏ترسم از درنگ تو، اي صبح ديرياب

می‏ترسم از درنگ

مي‏ترسم از شتاب

 

من هم شبی به شهر تو ره جستم ای هوس

من هم لبی به جام تو تر کردم ای گناه

زان لب هزار ناله فرو خفته در سکوت

زان شب هزار قصه فرو مرده در نگاه

 

می‏ترسم از سياهی شب‏های پر ملال

می‏ترسم از سپيدی روزان بی اميد

می‏ترسم از سياه

می‏ترسم از سپيد

 

می‏ترسم از نگاه فرومرده در سکوت

می‏ترسم از سکوت فروخفته در نگاه

می‏ترسم از سکوت

می‏ترسم از نگاه

می‏ترسم از سپيد

می‏ترسم از سياه...

 

+ نوشته شده توسط fariborz در جمعه پانزدهم مهر 1390 و ساعت 17:51 |
 

شعر زير در قالب مثنوي، سروده شاعر نامدار معاصر، ايرج ميرزا است. شاعر اين

شعر را براي سنگ قبر خود سروده است.

 ایرج میرزا

 

بر مزار ايرج

 

اي نكويان كه در اين دنياييد

یا از اين بعد به دنيا آييد

اينكه خفته است در اين خاك منم

ايرجم ايرج شيرين سخنم

مدفن عشق جهان است اينجا

يك جهان عشق نهان است اينجا

عاشقي بوده به دنيا فن من

مدفن عشق بود مدفن من

هركه را خوي خوش و روي نكوست

مرده و زنده من عاشق اوست

من همانم كه در ايام حيات

بي شما صرف نكردم اوقات

تا مرا روح و روان در تن بود

شوق ديدار شما در من بود

بعد چون رخت ز دنيا بستم

باز در راه شما بنشستم

گرچه امروز بخاكم ماواست

چشم من باز بدنبال شماست

بنشينيد بر اين خاك دمي

بگذاريد بخاكم قدمي

گاهي از من به سخن ياد كنيد

در دل خاك دلم شاد كنيد

 

+ نوشته شده توسط fariborz در پنجشنبه دهم شهریور 1390 و ساعت 11:18 |
 

همه هست آرزویم...

 

همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویى

چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟

به كسى جمال خود را ننموده‏اى و بینم

همه جا، به هر زبانى، بود از تو گفت و گویى!

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو ببر سر از تن من، ببر از میانه، گویى!

به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مویم

شده‏ام ز ناله، نالى، شده‏ام ز مویه، مویى

همه خوشدلند مطرب بزند به تار، چنگى

من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مویى!

چه شود كه راه یابد سوى آب، تشنه كامى؟

چه شود كه كام جوید ز لب تو، كامجویى؟

شود این كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!

من خشك لب هم آخر ز تو تر كنم گلویى؟

بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!

سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبویى

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین كنار جویى!

نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بویم

نه دماغ این كه از گل شنوم به كام، بویى

ز چه شیخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!

رخ شیخ و سجده‏گاهى، سر ما و خاك كویى

بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمى

بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویى!

نظرى به سوى (رضوانى) دردمند مسكین

كه به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویى

 

                                                          فصیح‏الزمان شیرازی (رضوانی)

 

+ نوشته شده توسط fariborz در جمعه هفتم مرداد 1390 و ساعت 12:29 |
 

آخرين باري كه سيگار را ترك كردم

 

روی مبل لم داده ام و با انگشت اشاره شقیقه هام را فشار می دهم. سردرد دارم.

چند دقیقه دیگر ساعت هشت صبح می شود و من هفت روز و هفت ساعت و پنجاه

و چند دقیقه است که سیگار را ترک کرده ام...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط fariborz در چهارشنبه یکم تیر 1390 و ساعت 18:32 |
 

شعر زیر در قالب قصیده، سروده شاعر نامدار معاصر زنده یاد مهدی اخوان ثالث

است. شاعر این شعر را پس از وقوع کودتای ننگین ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و در تجلیل از

رهبر نهضت ملی ایران دکتر محمد مصدق سروده است.

مهدی اخوان ثالث

 

... گرد آمد و سوار نیامد!

 

دیدی دلا که یار نیامد

گرد آمد و سوار نیامد

بگداخت شمع و سوخت سراپای

وآن صبح زرنگار نیامد

آراستیم خانه و خوان را

وآن ضیف نامدار نیامد

دل را و شوق را و توان را

غم خورد و غمگسار نیامد

آن کاخ‏ها ز پایه فرو ریخت

وآن کرده‏ها به کار نیامد

سوزد دلم به رنج و شکیبت

ای باغبان! بهار نیامد

بشکفت بس شکوفه و پژمرد

اما گلی به بار نیامد

خشکید چشم چشمه و دیگر

آبی به جویبار نیامد

ای شیر پیر بسته به زنجیر

کز بندت ایچ عار نیامد

سودت حصار و پیک نجاتی

سوی تو وآن حصار نیامد

زی تشنه کشتگاه نجیبت

جز ابر زهربار نیامد

یکّی از آن قوافل پربا ـ

ـ ران گهرنثار نیامد

ای نادر نوادر ایام

که‏ت فرّ و بخت، یار نیامد

دیری گذشت و چون تو دلیری

در صفّ کارزار نیامد

افسوس کان سفاین حرّی

زی ساحل قرار نیامد

وآن رنج بی حساب تو، درداک

چون هیچ در شمار نیامد

وز سفله‏یاوران تو در جنگ

کاری بجز فرار نیامد

من دانم و دلت، که غمان چند

آمد،‌ ور آشکار نیامد

چندان که غم به جان تو بارید

باران به کوهسار نیامد

  

+ نوشته شده توسط fariborz در شنبه هفتم خرداد 1390 و ساعت 12:48 |
 

خانه پدری

 

می شود که برگردم سوی خانه پدری؟

تا دوباره برگردد روزگار بی خبری

می شود که بگذارم سر به دامن مادر

کز تنم فرو شوید زخمهای دربدری؟

می شود که بنشینم تا دوباره بازآید

روزگار بی دردی، روزهای بی خطری

روزگار مهر و امید، کوچه ها ز برف سپید

دست مهربان پدر، پای خسته پسری

دختران رنگین پوش، کیف مدرسه بر دوش

عاشقان به جوش و خروش، عشوه ای به هر نظری

عاشقی و شیدایی، بی خیال رسوایی

کی ز راه می آیی؟ کی دوباره می گذری؟

آسمان آبی و پاک، عشق می دمید از خاک

چست بودم و چالاک، بر فراز بام و دری

رفتم و تباه شدم، دور و بی پناه شدم

درد و اشک و آه شدم، دور ماندم و سفری

اینک آمدم از راه، مو سپید و نامه سیاه

عمر رفت و شد پنجاه، روزگار شد سپری

عمر رفت و من در خواب، هرچه بود شد بر آب

ای وطن مرا دریاب، مشکنم به خیره سری

دل شکسته ام دلریش، بیش از این مرا مپریش

راه ده مرا در خویش، باز کن دوباره دری

تا دوباره پاک شوم، سبز و تابناک شوم

دانه ای به خاک شوم، تا بباری و ببری

جز تو هیچ راهی نیست، مسکن و پناهی نیست

پشت و پایگاهی نیست غیر خانه پدری

 

                                                                                           امیرحسن سعیدی

 

+ نوشته شده توسط fariborz در پنجشنبه یکم اردیبهشت 1390 و ساعت 13:33 |
 

شعر زیر در قالب مثنوی، سروده شاعر بزرگ ایرانی قرن هفتم، مولانا جلال الدین

است که از دفتر اول مثنوی معنوی انتخاب شده است.

مولانا 

 با زبان سبز و دستان دراز... 

 

این درختانند همچون خاکیان

دست ها برکرده اند از خاکدان

با زبان سبز و دستان دراز

از ضمیر خاک می گویند راز

سوی خلقان صد اشارت می کنند

وانکه گوش استش عبارت می کنند

تیزگوشان راز ایشان بشنوند

غافلان آواز ایشان نشنوند

در زمستانشان اگرچه داد مرگ

زنده شان کرد از بهار و داد برگ

گفت پیغمبر به اصحاب کبار

تن مپوشانید از باد بهار

کانچه باران با درختان می کند

با تن و جان شما آن می کند

در بهاران جامه از تن برکنید

تن برهنه جانب گلشن روید

لیک بگریزید از برد خزان

کان کند، کان کرد با باغ و رزان

 

+ نوشته شده توسط fariborz در جمعه دوازدهم فروردین 1390 و ساعت 20:50 |