<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>ادب نامه</title>
<link>https://adabnameh.blogfa.com</link>
<description>مجله ادبی اینترنتی</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Fri, 19 Apr 2013 07:17:00 +0330</lastBuildDate>
<item>
<title>شعر کلاسیک</title>
<link>https://adabnameh.blogfa.com/post/110</link>
<description>ابیات زیر، برگزيده‏اي است از قصيده زيباي شاعر نامدار ايراني سده هفتم سعدي شيرازي که از کليات اين شاعر انتخاب شده است. بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار آفرینش، همه تنبیه خداوند دلست دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند آخر ای خفته، سر از خواب جهالت بردار تا کی</description>
<pubDate>Fri, 19 Apr 2013 07:17:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adabnameh</dc:creator>
<guid>adabnameh.blogfa.com/post/110</guid>
</item>
<item>
<title>از گنجینه شعر معاصر</title>
<link>https://adabnameh.blogfa.com/post/109</link>
<description>شعر زیر در قالب چهارپاره سروده شاعر توانای معاصر زنده‏ياد نادر نادرپور است که از مجموعه از آسمان تا ريسمان انتخاب شده است. خطبه بهاري بهار با نفس گرم بادها آمد زمین، جوانی ازو جست و آسمان از او گلوی خشک درخت چنان فشرده شد از بغض دردناک بلوغ که برگ، سر به در آورد چون زبان از او بنفشه، بوی سحرگاه خردسالی را به کوچه‏های مه‏آلود بی‏چراغ آورد نگاه نرگس همزاد خاکی خورشید به راه خیره شد و صبح را به باغ آورد طلای روز در آیینه‏های جوی چکید چمن ز روشنی و آب، تار و</description>
<pubDate>Sat, 16 Mar 2013 09:40:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adabnameh</dc:creator>
<guid>adabnameh.blogfa.com/post/109</guid>
</item>
<item>
<title>غزل</title>
<link>https://adabnameh.blogfa.com/post/108</link>
<description>من بار سنگينم، مرا بگذار و بگذر نيکم، بدم، اينم مرا بگذار و بگذر بر مرگ خودسوزی عبث مي‏گريی ای شمع منشين به بالينم، مرا بگذار و بگذر دردم نمي‏داند کسی از دوست، دشمن کوشد به تسکينم، مرا بگذار و بگذر آيينه دل تيره از زنگار غم‏هاست بي‏رنگ و رنگينم، مرا بگذار و بگذر بگذار زنجيرم کشد، دژخيم ايام در خورد نفرينم، مرا بگذار و بگذر بگذار جز کابوس ناکامی نبيند چشم جهان‏بينم، مرا بگذار و بگذر بگذار تا در ماتم ويرانی خويش چون جغد بنشينم، مرا بگذار و بگذر شهرآشوب</description>
<pubDate>Fri, 15 Feb 2013 06:45:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adabnameh</dc:creator>
<guid>adabnameh.blogfa.com/post/108</guid>
</item>
<item>
<title>داستان ميني مال</title>
<link>https://adabnameh.blogfa.com/post/107</link>
<description>آن که باد مي‌‏کارد... ـ از این لحظه، تو دیگه یه آدم معمولی نیستی! با همه آدما فرق می‏کنی! احساس و عاطفه و از این جور مزخرفات نداری! تو یه بی‏‌رحم سنگدلی که فقط باید هدفو از بین ببری... فریادهای رییس مثــل پتک بر سرش کوبیده می‏‌شد. فریادهایی که حتـی خشن‌‏تر و آزاردهنده‌‏تر از ساعت‏‌ها تحمل صدای تیراندازی در اتاق تمرین بود. ـ تو باید به اعصـابت مسلـط باشی. خیلی خونـسرد به طرف هدف میـری و اونو مثـل همین آدمک تمرین، سوراخ سوراخ می‌کنی! دلم می‏خواد آبکش بشه...</description>
<pubDate>Mon, 14 Jan 2013 13:05:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adabnameh</dc:creator>
<guid>adabnameh.blogfa.com/post/107</guid>
</item>
<item>
<title>غزل</title>
<link>https://adabnameh.blogfa.com/post/106</link>
<description>آمد اما در نگاهش آن نوازش‏ها نبود چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت دل همان دل بود اما مست و بی‌پروا نبود در دل بيزار خود جز بيم رسوايی نداشت گرچه روزی همنشين جز با من رسوا نبود در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود برلب لرزان من فریاد دل خاموش</description>
<pubDate>Thu, 13 Dec 2012 14:51:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adabnameh</dc:creator>
<guid>adabnameh.blogfa.com/post/106</guid>
</item>
<item>
<title>غزل</title>
<link>https://adabnameh.blogfa.com/post/105</link>
<description>شعر زیر در قالب غزل، سروده شـاعر نامـدار معاصر سیمین بهبهانی است که از مجموعه مرمر انتخاب شده است. شراب نور ستاره دیده فروبست و آرمید بیا شراب نور به رگ‏های شب دوید بیا ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا شهاب یاد تو در آسمان خاطر من پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم ز غصه، رنگ من و رنگ شب پرید بیا به وقت مرگم اگر تازه می‏کنی دیدار به هوش باش که هنگام آن رسید بیا به گام‏های کسان می‏برم گمان که تویی</description>
<pubDate>Sun, 11 Nov 2012 14:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adabnameh</dc:creator>
<guid>adabnameh.blogfa.com/post/105</guid>
</item>
<item>
<title>غزل</title>
<link>https://adabnameh.blogfa.com/post/104</link>
<description>غزل زير با عنوان بر آستان حافظ سروده غزلسراي معاصر ولي‏الله دروديان است که از مجموعه در غريو باد و باران انتخاب شده است. شاعر در اين غزل، عشق و ارادت خود را نسبت به حضرت لسان‏الغيب بيان مي‏کند. بر آستان حافظ این تلخ خوش‏گوار که پاک و مطهر است فریاد درد ماست که خون مصّور است تا آشنای شعر تو گشتیم حافظا گلبانگ شوق ما همه الله اکبر است در چشمه‏سار شعر ترت غوطه می‏دهیم دل را که از غبار کدورت مکدّر است در روشنای شعر تو دیدیم راه خویش آفاق از چراغ صدایت منوّر</description>
<pubDate>Fri, 12 Oct 2012 08:00:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adabnameh</dc:creator>
<guid>adabnameh.blogfa.com/post/104</guid>
</item>
<item>
<title>غزل</title>
<link>https://adabnameh.blogfa.com/post/103</link>
<description>شعر زیر در قالب غزل، سروده‏ی غزلسراي نامدار معاصر هوشنگ ابتهاج است. زنده‏وار چه غریب ماندی ای دل‌! نه غمی‌، نه غمگساری نه به انتظار یاری‌، نه ز یار انتظاری غم اگر به كوه گویم، بگریزد و بریزد كه دگر بدین گرانی، نتوان كشید باری چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای‌ست باری دل من‌! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری همه عمر چشم</description>
<pubDate>Sat, 15 Sep 2012 05:33:17 +0330</pubDate>
<dc:creator>adabnameh</dc:creator>
<guid>adabnameh.blogfa.com/post/103</guid>
</item>
<item>
<title>غزل</title>
<link>https://adabnameh.blogfa.com/post/102</link>
<description>هرچند ديگر عشقها غير از هوس نيست اما دل من جز تو جاي هيچكس نيست گفتي كه دل بر ديگري بسپار، گفتم آتش‏فشان ميدان جولان مگس نيست پس مي‏زند دل جز تو هر كس پا گذارد درياي طوفاني حريم خار و خس نيست پيش تو سرو قامتم خم شد، وگرنه سيب دلم آنقدرها در دسترس نيست در عاشقي چون و چرا جايي ندارد اينجا كه ما هستيم راه پيش و پس نيست كوه غرورم را به پايت خرد كردم اين هم بهاي عاشقي، هرچند بس نيست خليل جوادي</description>
<pubDate>Fri, 10 Aug 2012 14:02:16 +0330</pubDate>
<dc:creator>adabnameh</dc:creator>
<guid>adabnameh.blogfa.com/post/102</guid>
</item>
<item>
<title>شعر نیمایی</title>
<link>https://adabnameh.blogfa.com/post/101</link>
<description>شعر زیر در قالب نیمایی سروده شاعر توانای معاصر زنده یاد عمران صلاحی است. مرا به نام کوچکم صدا بزن! درخت را به نام برگ بهار را به نام گل ستاره را به نام نور کوه را به نام سنگ دل شکفته مرا به نام عشق عشق را به نام درد مرا به نام کوچکم صدا بزن!</description>
<pubDate>Sat, 07 Jul 2012 11:02:00 +0330</pubDate>
<dc:creator>adabnameh</dc:creator>
<guid>adabnameh.blogfa.com/post/101</guid>
</item>
</channel>
</rss>
