شعر زیر، ابیاتی از منظومه‏ی لیلی و مجنون شاعر بزرگ پارسی گوی قرن ششم

 هجری، حکیم نظامی گنجوی است. لیلی که در بستر مرگ آرمیده است، آخرین

 حرف هایش به مادر، در مورد مجنون است.        

 نظامی گنجوی

 

مرگ لیلی

 

لیلی ز سریر  سربلندی

افتاد به چاه دردمندی

گرمای تموز، ژاله را برد

باد آمد و برگ لاله را برد

تب‏لرزه شکست پیکرش را

تبخاله گزید شکّرش را

بر مادر خویش راز بگشاد

یکباره در نیاز بگشاد

کای مادر مهربان، چه تدبیر

کاهو بره، زهر خورده با شیر

چون پرده ز راز برگرفتم

بدرود که راه درگرفتم

در گردنم آر دست یک‏بار

خون من و گردن تو زنهار

کان لحظه که جان سپرده باشم

وز دوری دوست مرده باشم

آراسته کن عروس‏وارم

بسپار به خاک پرده‏دارم

آوازه‏ی من چو گردد آگاه

کاواره شدم من از وطن‏گاه

دانم که ز راه سوکواری

آید به سلام این عماری

بر خاک من آن غریب خاکی

نالد به دریغ و دردناکی

یار است و عجب عزیز یار است

از من به بر تو یادگار است

از بهر خدا نکوش داری

در وی نکنی نظر به خواری

من داشته‏ام عزیزوارش

تو نیز چو من عزیز دارش

گو لیلی از این سرای دلگیر

آن لحظه که می‏برید زنجیر

در مهر تو تن به خاک می‏داد

بر یاد تو جان پاک می‏داد

در عاشقی تو صادقی کرد

جان در سر کار عاشقی کرد

و آن لحظه که در غم تو می‏مرد

غم‏های تو راه‏توشه می‏برد

وامروز که در نقاب خاکست

هم در هوس تو دردناکست

می‏پاید تا تو در پی آیی

سر بازپس است تا کی آیی

یک ره برهان از انتظارش

در خز به خزینه‏ی کنارش