شعر کلاسیک

 

ابیات زیر، برگزيده‏اي است از قصيده زيباي شاعر نامدار ايراني سده هفتم سعدي

شيرازي که از کليات اين شاعر انتخاب شده است. 

سعدی

 

بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار

خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار

آفرینش، همه تنبیه خداوند دلست

دل ندارد که ندارد به خداوند اقرار

این همه نقش عجب بر در و دیوار وجود

هر که فکرت نکند نقش بود بر دیوار

کوه و دریا و درختان همه در تسبیح‌اند

نه همه مستمعی فهم کنند این اسرار

خبرت هست که مرغان سحر می‌گویند

آخر ای خفته، سر از خواب جهالت بردار

تا کی آخر چو بنفشه سر غفلت در پیش

حیف باشد که تو در خوابی و نرگس بیدار

وقت آنست که داماد گل از حجلهٔ غیب

به در آید، که درختان همه کردند نثار

آدمی‌زاده اگر در طرب آید نه عجب

سرو در باغ به رقص آمده و بید و چنار

باش تا غنچهٔ سیراب، دهن باز کند

بامدادان، چو سر نافهٔ آهوی تتار

مژدگانی که گل از غنچه برون می‌آید

صد هزار اقچه بریزند درختان بهار

ژاله بر لاله فرود آمده نزدیک سحر

راست چون عارض گلبوی عرق کردهٔ یار

باد بوی سمن آورد و گل و نرگس و بید

در دکان به چه رونق بگشاید عطار؟

این هنوز اول آذار جهان‌افروزست

باش تا خیمه زند دولت نیسان و ایار

شاخه‏ها دختر دوشیزهٔ باغ‌اند هنوز

باش تا حامله گردند به الوان ثمار

عقل حیران شود از خوشهٔ زرین عنب

فهم عاجز شود از حقهٔ یاقوت انار

بندهای رطب از نخل فرو آویزند

نخل‏بندان قضا و قدر شیرین کار

تا نه تاریک بود سایهٔ انبوه درخت

زیر هر برگ، چراغی بنهند از گلنار

سیب را هر طرفی داده طبیعت رنگی

هم بر آن گونه که گلگونه کند روی نگار

شکل امرود، تو گویی که ز شیرینی و لطف

کوزه‌ای چند نبات‏ست معلق بر بار

گو نظر باز کن و خلقت نارنج ببین

ای که باور نکنی «فی‌الشجرالاخضر نار»

سعدیا راست‏روان گوی سعادت بردند

راستی کن که به منزل نرسد کج‏رفتار

 

از گنجینه شعر معاصر

 

شعر زیر در قالب چهارپاره سروده شاعر توانای معاصر زنده‏ياد نادر نادرپور است که از

مجموعه از آسمان تا ريسمان انتخاب شده است.

 نادر نادرپور

 

خطبه بهاري  

 

بهار با نفس گرم بادها آمد

زمین، جوانی ازو جست و آسمان از او

گلوی خشک درخت

چنان فشرده شد از بغض دردناک بلوغ

که برگ، سر به در آورد چون زبان از او

 

بنفشه، بوی سحرگاه خردسالی را

به کوچه‏های مه‏آلود بی‏چراغ آورد

نگاه نرگس همزاد خاکی خورشید

به راه خیره شد و صبح را به باغ آورد

 

طلای روز در آیینه‏های جوی چکید

چمن ز روشنی و آب، تار و پود گرفت

شکوفه‏ها همه چون پیله‏ها شکافته شد

هوا لطافت ابریشم کبود گرفت

 

ایا بهار، الا ای مسیح تازه‏نفس

که مردگان نباتی را

به یمن معجزه‏ای، رشک زندگان کردی

نهال لاغر بیمار را شفا دادی

درخت پیر زمینگیر را جوان کردی

 

ایا بهار، الا ای بشیر تازه‏ی طور

ایا پیمبر فصل

تو، ای که آتش نارنج را ز شاخه‏ی سبز

به یک نسیم، برافروزی و برویانی

سپس به حکم عصایی که سرسپرده‏ی توست

شکاف در دل امواج نیل شب فکنی

که تا قبیله‏ی خورشید را بکوچانی

 

مرا به وادی سرسبز خردسالی بر

مرا به خامی آغاز زندگی بسپار

ایا بهار، الا ای بشیر تازه‏ی طور

ایا بهار، الا ای مسیح سبز بهار

 

غزل

 

من بار سنگينم، مرا بگذار و بگذر

نيکم، بدم، اينم مرا بگذار و بگذر

 

بر مرگ خودسوزی عبث مي‏گريی ای شمع

منشين به بالينم، مرا بگذار و بگذر

 

دردم نمي‏داند کسی از دوست، دشمن

کوشد به تسکينم، مرا بگذار و بگذر

 

آيينه دل تيره از زنگار غم‏هاست

بي‏رنگ و رنگينم، مرا بگذار و بگذر

 

بگذار زنجيرم کشد، دژخيم ايام

در خورد نفرينم، مرا بگذار و بگذر

 

بگذار جز کابوس ناکامی نبيند

چشم جهان‏بينم، مرا بگذار و بگذر

 

بگذار تا در ماتم ويرانی خويش

چون جغد بنشينم، مرا بگذار و بگذر

 

                                                                      شهرآشوب

 

داستان ميني مال

 

آن که باد مي‌‏کارد...

 

ـ از این لحظه، تو دیگه یه آدم معمولی نیستی! با همه آدما فرق می‏کنی! احساس و

عاطفه و از این جور مزخرفات نداری! تو یه بی‏‌رحم سنگدلی که فقط باید هدفو از بین ببری...

فریادهای رییس مثــل پتک بر سرش کوبیده می‏‌شد. فریادهایی که حتـی خشن‌‏تر و

 آزاردهنده‌‏تر از ساعت‏‌ها تحمل صدای تیراندازی در اتاق تمرین بود.

ـ تو باید به اعصـابت مسلـط باشی. خیلی خونـسرد به طرف هدف میـری و اونو مثـل

همین آدمک تمرین، سوراخ سوراخ می‌کنی! دلم می‏خواد آبکش بشه...

نگاهـش را از رییس کـه با آب و تاب فریاد می‏‌کشیـد و چهـره‏‌اش از هیجـان و خشـم

برافروخته بود، به سمت آدمک تمرین گرداند. سر از گردنش پریده بود و جای سالمی

 روی تنش باقی نمانده بود!

ـ تـا آخـر ماموریـت، این هفت‏‌تیر، همـه چیزتـه! از زنـت هم برات عزیزتره! یه لحـظه از

خودت دورش نمی‏‌کنی و با تمام وجود ازش مواظبت می‏‌کنی...

به یاد زنـش افتاد. هفته‏‌ها بود که به خانه نرفته بود. حتـی اجازه نداشت که به خانه

تلفـن بزند و احوالپرسی کند. حـس کرد چقدر دلـش برای غرزدن‏‌های او تنـگ شـده

است!

ـ خیلی خونسـرد وارد میشی. هرکس خواست جلوتو بگیره، بدون معطـلی خلاصش

می‏‌کنی. فهمیدی؟ بدون معطلی! کوچیک و بزرگ فرقی نمی‏‌کنه! نباید به هیچ کس

 رحم کنی...

از جا بلند شد، هفت‌تیرش را از روی میز برداشت و با اطمینان گفت:

ـ من آمادم رییس!

رییس فریاد زد:

ـ کی به تو اجازه داد از رو صندلیت پاشی؟ بشین سر جات! هنوز حرفم...

اما قبل از آن که حرفش را به پایان برساند، با شلیک یک گلوله، بر زمین افتاد.

 

                                                                                          احمد طبايي

 

غزل

 

آمد اما در نگاهش آن نوازش‏ها نبود

چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود

عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت

دل همان دل بود اما مست و بی‌پروا نبود

در دل بيزار خود جز بيم رسوايی نداشت

گرچه روزی همنشين جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود

برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف

گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود

برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد

آخر آن تنها امید جان من، تنها نبود

جز من و او، دیگری هم بود اما ای دریغ

آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام

تا نبودی در کنارم، زندگی زیبا نبود

                                                                

                                                                      ابوالحسن ورزي

 

غزل

 

شعر زیر در قالب غزل، سروده شـاعر نامـدار معاصر سیمین بهبهانی است که از

مجموعه مرمر انتخاب شده است.

سیمین بهبهانی

 

شراب نور

 

ستاره دیده فروبست و آرمید بیا

شراب نور به رگ‏های شب دوید بیا

ز بس به دامن شب اشک انتظارم ریخت

گل سپیده شکفت و سحر دمید بیا

شهاب یاد تو در آسمان خاطر من

پیاپی از همه سو خطّ زر کشید بیا

ز بس نشستم و با شب حدیث غم گفتم

ز غصه، رنگ من و رنگ شب پرید بیا

به وقت مرگم اگر تازه می‏کنی دیدار

به هوش باش که هنگام آن رسید بیا

به گام‏های کسان می‏برم گمان که تویی

دلم ز سینه برون شد ز بس تپید بیا

نیامدی که فلک خوشه خوشه پروین داشت

کنون که دست سحر دانه دانه چید بیا

امید خاطر سیمین دل‏شکسته، تویی

مرا مخواه از این بیش ناامید بیا

 

غزل

 

غزل زير با عنوان بر آستان حافظ سروده غزلسراي معاصر ولي‏الله دروديان است

که از مجموعه در غريو باد و باران انتخاب شده است. شاعر در اين غزل، عشق و

ارادت خود را نسبت به حضرت لسان‏الغيب بيان مي‏کند.

 

بر آستان حافظ  

 

 این تلخ خوش‏گوار که پاک و مطهر است

فریاد درد ماست که خون مصّور است

تا آشنای شعر تو گشتیم حافظا

گلبانگ شوق ما همه الله اکبر است

در چشمه‏سار شعر ترت غوطه می‏دهیم

دل را که از غبار کدورت مکدّر است

در روشنای شعر تو دیدیم راه خویش

آفاق از چراغ صدایت منوّر است

شعر تو چلچراغ شب دیریاز ما

یا چشم آهوانه جادوی دلبر است؟

این طرفه بین که شعر تو چونان حدیث عشق

از هر زبان که می شنوم، نامکرّر است 

 

غزل

 

شعر زیر در قالب غزل، سروده‏ی غزلسراي نامدار معاصر هوشنگ ابتهاج است.

 هوشنگ ابتهاج

 

زنده‏وار

 

چه غریب ماندی ای دل‌! نه غمی‌، نه غمگساری

نه به انتظار یاری‌، نه ز یار انتظاری

غم اگر به كوه گویم، بگریزد و بریزد

كه دگر بدین گرانی، نتوان كشید باری

چه چراغ چشم دارد دلم از شبان و روزان

كه به هفت آسمانش نه ستاره‌ای‌ست باری

دل من‌! چه حیف بودی كه چنین ز كار ماندی

چه هنر به كار بندم كه نماند وقت كاری

نرسید آن که ماهی به تو پرتوی رساند

دل آبگینه بشكن كه نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم كه مگر گلی بخندد

دگر ای امید، خون شو كه فرو خلید خاری

سحرم كشیده خنجر كه: چرا شبت نكشته‏ست

تو بكش كه تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشك همچو باران ز برت چه برخورم من‌؟

كه چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی

بگذار تا بمیرد به بر تو زنده‌واری

نه چنان شكست پشتم كه دوباره سر برآرم

منم آن درخت پیری كه نداشت برگ و باری

سر بی‌پناه پیری به كنار گیر و بگذر

كه به غیر مرگ دیگر نگشایدت كناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها

بنگر وفای یاران كه رها كنند یاری

 

غزل

 

هرچند ديگر عشقها غير از هوس نيست

اما دل من جز تو جاي هيچكس نيست

گفتي كه دل بر ديگري بسپار، گفتم

آتش‏فشان ميدان جولان مگس نيست

پس مي‏زند دل جز تو هر كس پا گذارد

درياي طوفاني حريم خار و خس نيست

پيش تو سرو قامتم خم شد، وگرنه

سيب دلم آنقدرها در دسترس نيست

در عاشقي چون و چرا جايي ندارد

اينجا كه ما هستيم راه پيش و پس نيست

كوه غرورم را به پايت خرد كردم

اين هم بهاي عاشقي، هرچند بس نيست

 

                                                                       خليل جوادي

 

شعر نیمایی

 

شعر زیر در قالب نیمایی سروده شاعر توانای معاصر زنده یاد عمران صلاحی است.

عمران صلاحی

 

مرا به نام کوچکم صدا بزن!

 

درخت را به نام برگ

بهار را به نام گل

ستاره را به نام نور

کوه را به نام سنگ

دل شکفته مرا به نام عشق

عشق را به نام درد

مرا به نام کوچکم صدا بزن!