داستان ميني مال
آن که باد ميکارد...
ـ از این لحظه، تو دیگه یه آدم معمولی نیستی! با همه آدما فرق میکنی! احساس و
عاطفه و از این جور مزخرفات نداری! تو یه بیرحم سنگدلی که فقط باید هدفو از بین ببری...
فریادهای رییس مثــل پتک بر سرش کوبیده میشد. فریادهایی که حتـی خشنتر و
آزاردهندهتر از ساعتها تحمل صدای تیراندازی در اتاق تمرین بود.
ـ تو باید به اعصـابت مسلـط باشی. خیلی خونـسرد به طرف هدف میـری و اونو مثـل
همین آدمک تمرین، سوراخ سوراخ میکنی! دلم میخواد آبکش بشه...
نگاهـش را از رییس کـه با آب و تاب فریاد میکشیـد و چهـرهاش از هیجـان و خشـم
برافروخته بود، به سمت آدمک تمرین گرداند. سر از گردنش پریده بود و جای سالمی
روی تنش باقی نمانده بود!
ـ تـا آخـر ماموریـت، این هفتتیر، همـه چیزتـه! از زنـت هم برات عزیزتره! یه لحـظه از
خودت دورش نمیکنی و با تمام وجود ازش مواظبت میکنی...
به یاد زنـش افتاد. هفتهها بود که به خانه نرفته بود. حتـی اجازه نداشت که به خانه
تلفـن بزند و احوالپرسی کند. حـس کرد چقدر دلـش برای غرزدنهای او تنـگ شـده
است!
ـ خیلی خونسـرد وارد میشی. هرکس خواست جلوتو بگیره، بدون معطـلی خلاصش
میکنی. فهمیدی؟ بدون معطلی! کوچیک و بزرگ فرقی نمیکنه! نباید به هیچ کس
رحم کنی...
از جا بلند شد، هفتتیرش را از روی میز برداشت و با اطمینان گفت:
ـ من آمادم رییس!
رییس فریاد زد:
ـ کی به تو اجازه داد از رو صندلیت پاشی؟ بشین سر جات! هنوز حرفم...
اما قبل از آن که حرفش را به پایان برساند، با شلیک یک گلوله، بر زمین افتاد.
احمد طبايي