غزل
من بار سنگينم، مرا بگذار و بگذر
نيکم، بدم، اينم مرا بگذار و بگذر
بر مرگ خودسوزی عبث ميگريی ای شمع
منشين به بالينم، مرا بگذار و بگذر
دردم نميداند کسی از دوست، دشمن
کوشد به تسکينم، مرا بگذار و بگذر
آيينه دل تيره از زنگار غمهاست
بيرنگ و رنگينم، مرا بگذار و بگذر
بگذار زنجيرم کشد، دژخيم ايام
در خورد نفرينم، مرا بگذار و بگذر
بگذار جز کابوس ناکامی نبيند
چشم جهانبينم، مرا بگذار و بگذر
بگذار تا در ماتم ويرانی خويش
چون جغد بنشينم، مرا بگذار و بگذر
شهرآشوب
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 10:15 توسط fariborz
|